ملا می خواست مهری برای پسرش بکند که نام پسرش بر روی آن نوشته شده باشد . در آن شهر مرد حکاکی زندگی می کرد که برای کندن هر حرف در روی مهر یک دینار میگرفت .
ملا به نزد وی رفته و گفت : جناب حکاک من میل دارم مهری برایم بکنی که نام پسرم بر رویش نوشته شده باشد.
مرد حکاک گفت : قیمت کار من را که میدانی برای هر حرف یک دینار باید بپردازی . ملا سرش را جنباند و گفت : بلی. مرد حکاک گفت : (خس) مرد مزبور گفت : دو دینار باید بدهی . ملا دو دینار داد و حکاک شروع به کار کرد و پس از چند دقیقه ای کلمه ( حس) را روی مهر کند و نوبت نقطه ای رسید که باید روی (ح) بگذارد که ملا دست وی را گرفته گفت: جناب حکاک خواهش دارم نقطه را به جای آنکه در سر (ح) بگذاری در داخل شکم (س) بگذار حکاک آن کار را کرد و کلمه (حسن) در روی مهر نقش بست و ملا مهر را گرفته گفت : من به جای سه کلمه پول دو کلمه را دادم جناب حکاک باشی زرنگ.